کجا رفت تاثیر سوز دعا
کجایند مردان بی ادعا
همانا که از وادی دیگرند
همانا که گمنام و نام آورند
شنیدم که برادر حیدر پور از فرماندهان شجاع و دلاور جنگ به شهادت رسیدند و این موضوع بهانه ای شد برای نوشتن این مطلب. زمستان سال 1366 هنگامي كه 17 سالم بود براي دومين بار افتخار حضور در جنگ را داشتم و در گردان يا رسول به فرماندهي برادر واهبي از فرماندهان بی باک و نترس در كردستان عراق منطقه ماهوت (دوقلو) مستقر شديم.
برف زيادي باريده بود ارتفاع برف بيش از 3 متر بود.يكي از روزها وقتي از سنگر خارج شدم دو نفر بسيجي را ديدم كه به سنگر نزديك مي شوند دوران نوجواني بود و بازيگوشي ،بدم نمي آمد در آن حال هواي جنگي ،بارش برف و خمپاره يك برف بازي هم داشته باشيم.دو گلوله برف آماده نموده و به طرف آن دو پرتاب نمودم،آنها هم بي ميل نبودند و حسابي برف بازي راه انداختيم بطوري كه چند نفر ديگر هم به جمع اضافه شدند و همديگر را حسابي گلوله باران كرديم.بعد از پايان برف بازي آنان به طرف سنگر فرماندهي گروهان(جانمحمد كريمي فرمانده گروهان بود كه در پد خندق به شهادت رسيد) حركت كردند.چند لحظه بعد فرمانده گروهان صدايم زد گفت با كي برف بازي مي كردين ؟گفتم نمي دانم .گفتند ايشان برادر حيدر پور فرماندهي ارشد منطقه بودند و ما فقط لبخند زديم.
آري آن موقع درخشش ستاره هاي آنچناني، كلمات سردار ،سرلشكر،و..معيار تشخيص نبود.در آن فضاي جنگي برادري و برابري بود، رنگ لباسمان خاكي بود،لابد هم براي اسستار از دشمن ظاهر و هم اسستار دشمن باطن(نفس و خود خواهي).چفيه نماد لطافت و مهرورزي بود.خدا مي داند كه براي جلوگيري از خون ريزي بيشتر زخمهاي بچه ها و گاهي اوقات اسرا چقدر از چفيه استفاده مي شد.بر خلاف امروز كه در شرايط صلح به سر مي بريم برخي كاركرد چفيه را فراموش كرده اندو ...بگذريم.
فرهنگ شهادت ، گذشت، حماسه و ایثاری که در پرتوآن سالها و به همت امثال حيدر پورها در آفاق این سرزمین وآیینه جانهای شفاف مردمانش ریشه دواند، مي توانست آنچنان تاثیر شگرفی در تمامی ابعاد از خود بر جای بگذارد که تاریخ تا قرنها شاهد جلوه های آن باشد....
آنچه مرا وادار به اين نوشتن كرد اولا ديني است آنان كه رفتند بر گردن ما دارند و دوما بي اطلاعي و يا وارونه گويي حوادث جنگ براي نسل بعد از جنگ مي باشد.شاید تصور آنچه که خیلی ها دیده اند برای آنان که هرگز ندیده اند آنقدر سخت باشد که آنها را به انکار وا دارد. اما شواهدی هست که انسان را بی آنکه خواسته باشد به سوی درک حقیقت عظیم سوق می دهد، و حکایت ما نیز اینچنین است.
زبان حال آنهائي كه جنگ را نديده اند چنين است:
ما چه می دانستیم جبهه چیست و چگونه رنگ خدایی به خود مي گرفته؟ فرهنگ سنگر را نیاموخته ايم و تا به حال ندیده ايم،.ما که به زبان نخلهای بی سر و نیزارهای سوخته آشنا نيستيم .کسی هم برایمان نگفته بود،و اگر هم گفته اند هركس ازظن خود شد يار من، نظاره كردن موجهای همیشه خروشان اروند که هر بار شمیمی تازه از خون سرخ به ساحل می آورند، چه حسی داشت؟
.اما حيدر پور و حیدر پور هائي كه رفتند و در راهند، فانوسي بوده وهستند براي واگويه كردن و نشان دادن.
و اکنون می دانیم که طلاییه معبر عاشقان عباس (ع) است و می فهمیم با نسیم تندی که در طلاییه می وزد می توان صدها سلام تا کربلا فرستاد.
ما می دانیم که قدم زدن با پای برهنه در گلزار هویزه چه صفایی دارد و نیز می دانیم چگونه می توان عطر جان فزای شهید را در مشهد هویزه با مشام جان حس کرد.
ما می دانیم شهدای دشت آزادگان در کنار دهلاویه چه ابهتی دارند و درک می کنیم چگونه می توان حدیث رشادت و پایداری را با خون نوشت .
ما می دانیم ذره ذره خاک مقدس شلمچه به خون شهید آغشته است و می فهمیم وقتی می گویند (شلمچه قطعه ای از بهشت است ) یعنی چه؟و مي دانييم پد خندق با جان فشاني كريمي ها(همان فرمانده گروهان فوق) و حيدر پورها جاوداني شد.
آری ما اکنون می دانیم فکه تنها دو هجا با کربلا فاصله دارد چرا که رمل های فکه نیز می دانند همه روزها عاشورا و همه ی زمینها کربلاست، و دیدیم که آسمان فکه چقدر به زمین نزدیک است. چه زیباست تماشای غروب در کنار نهر علی شیر و چه دلنشین است خلوت با خود در گوشه ای از تنگه چزابه، چه با شکوه است.
آي دوستان كه امروز در رمل سياست و باتلاق دنويت گرفتار شديم.بياييم ذخاير جنگ را در راه سياست خرج نكنيم ،چرا كه ايندگان از ما نخواهند گذشت.
و كلام آخر:
آيا مي دانيد سيكو(siko)وارينت((orintنام دو خلبان ژاپني بودند كه براي دفاع از مردم و سرزمين ژاپن هواپيماهاي خود را به ناوهاي آمريكائي زدند و مردم ژاپن براي اينكه آنها هميشه ماندگار باشند اين دو ساعت را به نام آنها نام گذاري كردند؟ پس بگذاريم همه ايرانيان به حيدر پور ها سلامي دوباره كنند.
با درود به روان آن شهید سعید.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 5:11  توسط دارا کریمی نژاد
|
بخشي از سخنراني تاريخي امام خميني(ره) بيانگذار انقلاب اسلامي در روز 12 بهمن ۵۷ در بهشت زهرا چنين است:
«ما در این مدت مصیبت ها دیده ایم، مصیبت های بسیار بزرگ و بعضی پیروزها حاصل شد كه البته آن هم بزرگ بوده، مصیبت های زن های جوان مرده، مردهای اولاد از دست داده، طفل های پدر از دست داده.
من وقتی چشمم به بعضی از اینها كه اولاد خودشان را از دست داده اند می افتد، سنگینی در دوشم پیدا می شود كه نمی توانم تاب بیاورم. من نمی توانم از عهده این خسارات كه بر ملت ما وارد شده است برآیم، من نمی توانم تشكر از این ملت بكنم كه همه چیز خودش را در راه خدا داد، خدای تبارك و تعالی باید به آنها اجر عنایت فرماید.
من به مادرهای فرزند از دست داده تسلیت عرض می كنم و در غم آنها شریك هستم. من به پدرهای جوان داده، من به آنها تسلیت عرض می كنم. من به جوان هائی كه پدرانشان را در این مدت از دست داده اند تسلیت عرض می كنم.
خوب، ما حساب بكنیم كه این مصیبت ها برای چه به این ملت وارد شد، مگر این ملت چه می گفت و چه می گوید كه از آنوقتی كه صدای ملت در آمده است تا حالا قتل و ظلم و غارت و همه اینها ادامه دارد. ملت ما چه می گفتند كه مستحق این عقوبات شدند ملت ما یك مطلبش این بود كه این سلطنت پهلوی از اول كه پایه گذاری شد برخلاف قوانین بود. آنهائی كه در سن من هستند، می دانند و دیده اند كه مجلس موسسان كه تاسیس شد، با سرنیزه تاسیس شد، ملت هیچ دخالت نداشت در مجلس موسسان، مجلس موسسان را با زور سرنیزه تاسیس كردند و با زور، وكلای آن را وادار كردند به اینكه به رضاشاه رای سلطنت بدهند. پس این سلطنت از اول یك امر باطلی بود، بلكه اصل رژیم سلطنتی از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی است و خلاف حقوق بشر است. برای اینكه ما فرض می كنیم كه یك ملتی تمامشان رای داند كه یك نفری سلطان باشد، بسیار خوب، اینها از باب اینكه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رای آنها برای آنها قابل است؛ لكن اگر چنانچه یك ملتی رای دادند (ولو تمامشان) به اینكه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقی ملت پنجاه سال از این، سرنوشت ملت بعد را معین می كند سرنوشت هر ملتی به دست خودش است. ما در زمان سابق، فرض بفرمائید كه زمان اول قاجاریه نبودیم، اگر فرض كنیم كه سلطنت قاجاریه به واسطه یك رفراندمی تحقق پیدا كرد و همه ملت هم ما فرض كنیم كه رای مثبت دادند، اما رای مثبت دادند بر آقامحمدخان قجر و آن سلاطینی كه بعدها می آیند. در زمانی كه ما بودیم و زمان سلطنت احمدشاه بود، هیچ یك از ما زمان آقامحمدخان را ادراك نكرده، آن اجداد ما كه رای دادند برای سلطنت قاجاریه، به چه حقی رای دادند كه زمان ما احمد شاه سلطان باشد سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت در صد سال پیش از این، صدوپنجاه سال پیش از این، یك ملتی بوده، یك سرنوشتی داشته است و اختیاری داشته ولی او اختیار ماها را نداشته است كه یك سلطانی را بر ما مسلط كند. ما فرض می كنیم كه این سلطنت پهلوی، اول كه تاسیس شد به اختیار مردم بود و مجلس موسسان را هم به اختیار مردم تاسیس كردند و این اسباب این می شود كه - بر فرض اینكه این امر باطل، صحیح باشد- فقط رضاخان سلطان باشد، آن هم بر آن اشخاصی كه در آن زمان بودند و اما محمد رضا سلطان باشد بر این جمعیتی كه الان بیشتر شان، بلكه الا بعض قلیلی از آنها ادارك آنوقت را نكرده اند، چه حقی داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در این زمان معین كنند؛ بنابر این سلطنت محمدرضا اولا كه چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنیزه تاسیس شده بود مجلس، غیر قانونی است، پس سلطنت محمدرضا هم غیر قانونی است و اگر چنانچه سلطنت رضاشاه فرض بكنیم كه قانونی بوده، چه حقی آنها داشتند كه برای ما سرنوشت معین كنند هر كسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟ مگر آن اشخاصی كه درصد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می توانند سرنوشت یك ملتی را كه بعدها وجود پیدا كنند، آنها تعیین بكنند؟ این هم یك دلیل كه سلطنت محمدرضا سلطنت قانونی نیست. علاوه بر این، این سلطنتی كه در آنوقت درست كرده بودند و مجلس موسسان هم ما فرض كنیم كه صحیح بوده است، این ملتی كه سرنوشت خودش با خودش باید باشد، در این زمان می گوید كه ما نمی خواهیم این سلطان را. وقتی كه اینها رای دادند به اینكه ما سلطنت رضاشاه را، سلطنت محمدرضاشاه را، رژیم سلطنتی را نمی خواهیم، سرنوشت اینها با خودشان است. این هم یك راه است از برای اینكه سلطنت او باطل است.
حالا می آئیم سراغ دولت هائی كه ناشی شده از سلطنت محمدرضا و مجلس هائی كه ما داریم. در تمام طول مشروطیت الا بعضی از زمان ها آن هم نسبت به بعض از وكلا، مردم دخالت نداشتند در تعیین وكلا. شما الان اطلاع دارید كه در این مجلسی كه حالا هست، چه مجلس شورا و چه مجلس سنا و شما ملت ایران هستید، شما ملتی هستید كه در تهران سكنی دارید، من از شما مردم تهران سوال می كنم كه آیا این وكلائی كه در مجلس هستند، چه در مجلس سنا و چه در مجلس شورا شما اطلاع داشتید كه اینها را خودتان تعیین كنید اكثر این مردم می شناسند این افرادی را كه به عنوان مجلس و به عنوان وكیل مجلس سنا یا مجلس شورا در مجلس هستند یا این هم با زور تعیین شده بدون اطلاع مردم. مجلسی كه بدون اطلاع مردم است و بدون رضایت مردم است، این مجلس، مجلس غیرقانونی است....»
حال كه در 29 سالروز پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي قرار داريم چقدر به فرمايشات آن رهبر فرزانه پايبند هستيم؟
كساني كه كه به فرموده امام راحل،آن همه مصيبتها را تحمل كردند،آنانيكه تا آخرين لحضه زندگي گفتن يك آخ را بر دل شكنجه گران ساواك گذاشتند،آنانيكه قرص سيانور مي خوردندتا اطلاعاتشان لو نرود،آنانيكه در واپسين لحضه زندگي نخواستند كودك خرد سال خود را ببينندتا مبادا عقيده شان دچار تزلزل شودو سر افرازانه پاي جوخه اعدام رفتند،وآنانيكه تا آخرين روز زندان ستمشاهي را تحمل كردند و سپاس نگفتند،آنان وآنان.....كه از هر قشر وطبقه و مذهب و قوميت فقط وفقط براي آزادي ايران عزيز از زير يوغ استبدادو اجراي اسلام رهائي بخش مرارتها كشيدند و منت نگذاشتند، بزرگترين انقلاب مردمي را به رهبري شخصيتي فرهمند و كاريزما رقم زدند .
انقلاب اسلامي زماني اتفاق افتاد كه حكومت شاهنشاهي در اوج بود،پول باد آورده نفت حكومت را بي نياز از ملت كرده بود، حمايت دولتهاي آمريكا وانگليس و سرويسهاي اطلاعاتي، سران رژيم را چنان غافل كرده بود كه شاه ايران در جشن 2500 ساله با كبر و نخوت مستانه فرياد بر آورد :كه كورش تو بخواب كه ما بيداريم .اما بيداريش ديري نپائيد و ملت او را به خواب ابدي فرستاد.
بنابراين آيا سزاست امروز به بهانه اثبات تئوري انقلاب فرزندان خود را مي خورد، عده اي با انگ زدنها و برچسبهاي نا چسب همچون:استحاله شده،بريده،پشيمان،نااهلان ،ستون پنجم،پياده نظام دشمن،ايادي استكبارو...آن هم از طرف كسانيكه مبارزه عليه حكومت ستمشاهي را بيهوده مي دانستند،روح الله را تندرو مي ناميدند،آنانكه در زندان به مرز بريدن رسيدند و سپاس را آخرين اميد مي دانستند،مقدس مابهائي كه كوزه امام را به جرم تدريس فلسفه شكستند و مصطفي را آزردند،از فرزندان راستين امام و انقلاب انتقام بگيرند؟
نكته جالبتر آنكه غير منصفانه و آنها را متهم به همكاري با بيگانگان مي كنند .
برای هر عقل سلیمی به سادگی قابل فهم است که حمایت آمریکایی ها در زبان از یک جریان می تواند در درون کشور علیه آن جریان استفاده شود ، پس هم نوایی دولت مردان آمریکایی ها نشان از این دارد که حمایت آمریکایی ها در خارج کشور به نوعی یک زد و بند پشت پرده است كه همچون دو لبه قيچي براي قلع و قمع ياران امام و انقلاب تدارك ديده شده است.
آن چه که بیش از هر چیزی امروزه مشهود است حذف جریان و خط امام راحل است که عمدتاً در طیف اصلاح طلبان حضور دارند توسط جریانی که در زمان امام ( ره ) به طرفداران اسلام آمریکایی مشهور بودند و بار ها از سوی ایشان این لقب عنوان شده بود.
نگرانی امروز از این بابت است که جریان طرفدار اسلام و ولایت فقیه كه همراه امام (ره) بودند حذف شده و کسانی که بارها چه در کلام و جه در عمل مورد خطاب و انتقاد امام(ره) بودند امروز شمشیر انتقام را کشیده به حذف ياران امام (ره)همت گمارده اند .
متأسفانه در آستانه سالگرد پيروزي انقلاب كه بايد ياران امام شاد باشند كساني شادي مي كنند كه نامه سپاس به شاه در زندان نوشتند و در نيمه شعبان جشن بر پا كردند و كساني كه در زندان ها شكنجه شدند و در جبهه ها مجروح ؛ حذف شدند ؛ البته اين سنت تاريخ است كه در سال هاي پس از رحلت رسول اكرم ( ص ) تا شهادت امام حسين ( ع) اين وقايع تكرار شد .و مامورند يخرجون في دين الله افواجا را عملي نماييند.
بايد به آنان ياد آور شد كه اين تذهبون؟
اي آب نديده آبي شده ها بي جبهه و جنگ انقلابي شده ها!
مديون شب حمله جانبازانيد اي بر سر سفره آفتابي شده ها!
شما كه اين روزها مينويسند و مي گوئيد ميزان، حال فعلي افراد است، راستي حال فعلي كساني كه تيغ به كف گرفتهاند، چيست؟ شايد به درستي پاسخ اين سوال را ندانيم ولي حال قبلي آنها را خوب به ياد داريم و حال آينده آنها را هم ميتوان حدس زد؟شمائي كه ديگران را به طلحه و زبير تشبيه مي كنيد تشخيص لشكر علي (ع)و عايشه ، علی (ع) و معاویعه با كيست؟با ميزان راي ملت است يا راي قلت عده اي خاص؟به نظر شما سخنان تاريخي آن رهبر آينده نگر براي همه نسلها در همه عصرها نبود؟
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 2:36  توسط دارا کریمی نژاد
|
(امیدعلی نوروزی اصل)
نه اکنون که احمد بورقانی روی در نقاب خاک کشید بلکه اگر روز جمعه قبل از مرگش ( شنبه شب سیزدهم بهمن ) از من می پرسیدند دل در گرو کدام مدیر روزنامه نگار داری بدون از هیچ تعارف و تمجید پس از مرگی می گفتم : احمد بورقانی فراهانی
نام احمد بورقانی را اولین بار در ماههای آغازین وزارت مهاجرانی در روزنامه" ایران" خواندم و بعدها در روزهای قبل از انتخابات مجلس ششم به طور مکرر از روزنامه های ( به قولی زنجیره ای) که احمد بورقانی خود شرایط لازم را برای تولدشان فراهم کرده بود.
این بار این روزنامه های معروف بودند که احمد بورقانی و مجلش ششم را زاییدند هرچند که در این زایمان پردرد، خود جان باختند. هنوز طنین صدای دلنشین اش را در رادیو مجلس هنگام قرائت دستور کار جلسه و همچنین دفاع از وزارت شمخانی در دور دوم ریاست جمهوری خاتمی در گوش دارم. هرچند حضور پرثمر بورقانی در معاونت مطبوعاتی وزارت فرهنگ مهاجرانی دوره ای استثنایی در تاریخ روزنامه نگاری این ملک بود ولی دلبستگی من به واسطه مطالبی از این بزرگوار بود که درفترت دوره اصلاحات در روزنامه ها در باب معرفی کتاب می خواندم.
1- خوب به یاد دارم که شبی نوشته ایشان را در معرفی کتاب ((عطر سنبل عطر کاج)) می خواندم. این نوشته چنان بامزه بود که صبح زود به کتابفروشی مهدی در بهبهان تلفن کردم و سراغ کتاب را گرفتم. سوار بر ماشین به سمت بهبهان تخته گاز گرفتم .در بلواری نشستم و در حال خواندن کتاب تا عصر بسی خندیدم . نوشته بورقانی در کنارم بود و صدای خنده ای از آن نیز همراه من.
2- روز بعد از اعدام صدام نوشته ای از ایشان را در روزنامه اعتماد می خواندم. نوشته بود که به مادرشهید داده اش هر چه اصرار می کردند به کربلا برود می گفت عهد کردم تا زمانی که صدام در عراق زنده است نخواهم رفت. ظاهرا مادر کوتاه آمده بود چرا که روز قبل از مرگ صدام با کاروانی بار سفر به کربلا بسته بود و شاید هنوز از مرز ایران خارج نشده بود که خبر مرگ صدام را شنید و عجبا که عهد به او وفا کرد. خط پایانی نوشته ایشان تا جایی که حافظه من اجازه می دهد چنین بود: "صدام به اين دليل در کار داور غل و غش بسيار کرد چون به روز داوری باور نداشت".
یکشنبه شب (چهاردهم بهمن ) سرکی به وبلاگ ها و سایت ها کشیدم.به سایت "امروز" که رسیدم حاشیه سیاهرنگ در اول صفحه دلم را لرزاند. پیام محمد خاتمی در سوگ احمد بورقانی درون آن ماسیده بود. سرد سردم شد. سریعا به جلوی تلویزیون آمدم .خبر بیست وسی شروع شده بود. درانتهای بخش " ویژه ها" بعد از این که انزجار محمد هاشمی و مجید انصاری از تحصن مجلسیان ششم پخش شد خبر مرگ بورقانی نیز اعلام گردید. من به جای مجری گفتم روحش شاد و فاتحه ای برایش خواندم.
اکنون آخرین شماره مجله آیین و مطلب آخر بورقانی جلوی رویم است. همراه با خاطره ای نوستالژیک کتاب "زبان مادري" به قلم اگوتا كريستف ترجمه چنگیز پهلوان را معرفی می کند. من این کتاب را خواهم خرید و به یاد بورقانی خواهم خواند. او به روز داوری باور داشت.
یک شنبه شب چهاردهم بهمن ماه
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:2  توسط دارا کریمی نژاد
|
مطلبي كه اين روزها در زمينه انتخابات كمتر مورد بررسي قرار مي گيرد،مضمون و محتوای انتخابات است.
اگر به انتخابات پبش روي ما يعني مجلس هشتم و انتخابات رياست جمهوري در امريكا نگاه كنيم،در آنجاكارزار انتخاباتي در جريان است كه، راجع به مسایل ملموس مردم و سياستهاي جهاني یکسال بحث میکنند، یکروز هم میروند رای میدهند. اما اینجا راجع به تنها چیزی که فعلا بحث نمیشود، اینکه مجلس میخواهد چه کار بکند؟ گروهها و احزاب برنامهشان چيست؟تازه به احزاب هم به چشم مثبت نگاه نمي شود وحزب كشي وحزب گريزي وتبري جستن از احزاب به مسابقه گذاشته شده است.در اين جا همهاش راجع به صلاحیت و رد صلاحیت است و روز آخر هم، یک هفته مانده به آخر، که صلاحیتها نهایی میشود، همانروز هم تبلیغات شروع میشود. آن روز هم که وقت تبلیغات واقعی نیست .
به نظر مي رسد وظيفه ما در شرايط كنوني بیان مضمون و محتوي انتخابات است. متاسفانه به دلیل اینکه درگیر مسئلهی رد صلاحیت و تایید صلاحیتها هستنيم، نمیتوانيم یا فرصت نداريم و یا زمینهای وجود ندارد که دربارهی اصل و مضمون انتخابات صحبت کنيم.
تازه در استان ما مهم قبول شدن كانديداي مورد نظر است واز تمام ابزارها هم استفاده مي كنيم. مرز فكري كانديداها اصلا مهم نيست ،طايفه گرائي وقبيله گرائي حرف اول را مي زند،وابستگي به ابزار قدرت ،تطميع ،تهديد حتي اگر شده وعده مديريت يك مدرسه ابتدائي دريك جاي دور افتاده،يا كوپن سي ليتر بنزين ويا گوشه چشمي به يك خانواده فقير براي رفتن زير منت كمك كميته امداد و بهزيستي(منظور همان زنده ماندن براي بقا است نه بهتر زندگي كردن )باشد ويا كمك به مجرمي كه پرونده اش نياز به يك سفارش دارد (واقعا مرگ بر آمريكا دارد كه اين همه رذايل فرهنگي را به استان ما تحميل كرده!). راستي ما به كجا مي رويم؟يكي نيست بپرسد كساني كه سالهاي سال با همين ابزار ها رفتند چه گلي بر سر مردم زدند كه حالا كسان ديگري مي خواهند راه آنها را با همان شيوه ادامه دهند؟آيا تا به حال ديده ايد در جلسات كانديداها كسي از برنامه كانديدا بپرسد؟همه اش درخواستهاي شخصي وعده شغل ، وام،سهام عدالت، مديريت فلان اداره . لوله كشي ، زمين و.....بنا به گفته ابراهام مازلو همه اش تقاضاي بر آورده كردن نياز هاي زيستي (اولين دسته از نيازهاي بشر) دارند.برنامه سيري چند ؟انديشه كدام است ؟اصلاح طلبي و اصولگرائي چنان قاطي شده كه نگو ونپرس! اين روزها خيلي از نخبگان به ظاهر فكري را هم جو گرفته،و چنان به اشخاص آويزان شده اند كه گوئي عضو حزبي و وابسته به فكري نبودند؟ تا مهر تائيدي بزنند بر گفته آنانكه چماق تكفير را بر سر احزاب فرود مي آورند
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:16  توسط دارا کریمی نژاد
|
حزب در لغت به معناي گروه و دسته مي باشد اما در اصل به جماعت و گروهي اطلاق مي شود كه داراي تشكل و شدت عمل باشند و از برنامه ها و اهداف خاصي پيروي كنند .
پيدايش جناح ها و گروه هاي رقيب و مخالف , امري طبيعي و به گونه اي اجتناب ناپذير در روند توسعه سياسي و اقتصادي جوامع به وجود مي آيد و از آن گريزي نيست و در واقع اين امر نمايانگر وجود سلايق و ديدگاه هاي مختلف مي باشد كه به صورت شكلي خاص از سازماندهي نيروهاي اجتماعي درآمده و در پي كسب و حفظ قدرت دو جهت اجراي نظرات خود براي پيشرفت جامعه و يا نقش آفريني در تصميم گيري هاي سياسي مي باشند.
وجود گروه هاي سياسي و احزاب در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران به رسميت شناخته شده است . اصل 26 قانون اساسي چنين بيان مي دارد: »احزاب و جمعيت ها, انجمن هاي سياسي و صنفي و انجمن هاي اسلامي يا اقليت هاي ديني شناخته شده آزادند, مشروط به اين كه اصول استقلال , آزادي , وحدت ملي , موازين اسلامي و اساسي جمهوري اسلامي را نقض نكنند. هيچ كس را نمي توان از شركت در آنها منع كرد يا به شركت در يكي از آنها مجبور ساخت «. به علاوه مسوئولين نظام جمهوري اسلامي تنها با اين پديده مخالفت نكرده اند; بلكه آن را به رسميت شناخته اند.
حضرت امام(ره) در اين مورد مي فرمايد: »كتاب هاي فقهاي بزرگوار اسلام پر است از اختلاف نظرها و سليقه ها و برداشت ها در زمينه هاي مختلف نظامي , فرهنگي , سياسي , اقتصادي و عبادي و... و اين مسائله روشن است كه بين افراد و جناح هاي موجود وابسته به انقلاب اگر اختلاف نظر هم باشد, صرفا" سياسي است ولو اين كه شكل عقيدتي به آن داده شود, چرا كه همه در اصول مشتركند و به همين خاطر است كه من آنان را تائييد مي نمايم . آنها نسبت به اسلام و قرآن وفادارند و دلشان براي كشور و مردم مي سوزد و هر كدام براي رشد اسلام و خدمت به مسلمين طرح و نظري دارند كه به عقيده خود موجب رستگاري است ...«, (صحيفه نور, ج 21, ص 46) .
در صورتي كه جناح هاي مختلف در چارچوب ضوابط, قوانين و مقررات و در راستاي حفظ وحدت و امنيت و منافع ملي فعاليت نمايند اثرات بسيار مثبت و سازنده اي به دنبال دارد كه برخي از آنها عبارتند از:
1- سازمان دهي و انسجام نيروهاي پراكنده و شكل دهي به افكار عمومي ناهماهنگ .
2- تربيت و رشد نيروهاي كارآمد براي توسعه نظام سياسي .
3- انعكاس خواسته هاي مردم به دستگاه حاكم و سلب استعداد و فساد سياسي , اقتصادي و اداري از قواي حاكم و كارگزاران نظام .
4- توسعه سياسي و رشد اجتماعي در اثر رقابت در مشاركت سياسي .
5- شفاف شدن ديدگاه ها و مدون شدن برنامه ها در جريان رقابت هاي سياسي .
6- جلوگيري از انحراف ها و گرايش نيروهاي پرجنب و جوش جوان و تك روي هاي آنها.
7- حفظ و ثبات نظام در صورتي كه در اصل نظام , اعتقاد مشترك داشته باشند و تفاوت آنها تنها در سليقه ها و برنامه هاي سياسي باشد.
8- گزينش و معرفي نامزدهاي انتخاباتي براي كسب قدرت .
9- آگاهي مردم در جريانات سياسي و اجتماعي و مشاركت هر چه بيشتر آنها و...
متاسفانه در جامعه ايران فرهنگ تحزب در حاکميت ، نخبگان و مردم فرهنگ ضعيفي است. نمي شود سياست ورزي را تشويق کرد ولي حزب نداشت. سياست ورزي بدون حزب يک پارادوکس است. افراد بايد در حزب کارآزموده و به اصطلاح چکش خورده شوند تا زماني که براي کارهاي مديريتي يا اجرايي وارد اجتماع ميشوند، کاملا پخته باشند.
وقتي فردي در حزب خودش حرفي را ميزند، توسط تمام افراد حزب نقد ميشود، براي همين ميفهمد که چه حرفي درست است و چه حرفي درست نيست.
فردي که از داخل حزبي وارد جامعه ميشود، به مردم راست ميگويد و حرفهايش پشتوانه دارد که آن پشتوانه حزب است. افرادی که خود را بی نیاز از حزب می دانند به علت عدم پشتوانه فکری نمی توانند در عرصه سیاسی مانا شوند.این افراد بعد از مدتی محو می شوند.
حزب يک ضرورت براي جامعه است، احزاب بايد باشند و افراد بيايند در آنجا پخته شوند تا براي کارهاي خود روي مردم آزمون و خطا نکنند، چرا که هزينه اين آزمون خطا را مردم می دهند ،در حالي که اگر اين کار در حزب انجام شود هزينه را خود فرد پرداخت خواهد کرد و حقي از مردم ضايع نميشود.
بنا بر این، امروزه احزاب با سه مشکل اساسی روبرو هستند:
۱-نظام سياسي کشور نقش احزاب را جدي نگرفته است. دولت نهم کاملا با احزاب نامهربان است و افتخارش این است که به احزاب شناسنامه دار کاری ندارد.
۲- مشکل دیگر حزب گريزي نخبگان است.، جامعه ما جايگاه احزاب طوري است که يکي از افتخارات نخبگان اين است که مي گويند ما عضو هيچ حزبي نيستيم. يعني خودشان را از هر نوع انتساب حزبي پاک مي کنند.
۳-مشکل دیگر اين است که عامه مردم در ايران حزب گريزند. اين بيشتر برمي گردد به اين که رابطه حزب و سياست براي جامعه ما خوب باز نشده است. ما بايد به اين جمع بندي برسيم که سياست ورزي در کشور ما تکامل پيدا کند و حرفه اي شود و از اين ميان فقط احزاب مي توانند در کشور سياست ورزي را حرفه اي کنند. سياست ورزي امروزه ما، سياست ورزي توده اي است نه حرفه اي.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 3:50  توسط دارا کریمی نژاد
|