درخت خود خواه!
آورده اند كه در جنگلی، يكي از درختان كه شاخ و برگ زيادي داشت برگهايش را اذيت مي كرد و بر آنها منت مي گذاشت ومي گفت :شما زندگيتان را مديون من هستيدو اگر من بخواهم مي توانم شما را بميرانم.
سپس براي عملي كردن تهديد خود،شاخه هايش را تكان مي داد تا برگها بريزند و همراه با ريزش برگها آنها را به تمسخر مي گرفت و مستانه قهقه مي زد كه صداي آن در جنگل مي پيچيد.يك روز آخرين برگ او را نصيحت كرد تا دست از اين كار بر دارد و به او يادآورد كه تو بدون برگ نمي تواني زنده بماني،ولي درخت بدون توجه به درخواست او آنقدر شاخه هايش را تكاند تا همان يك برگ نيز فرو افتاد.
هيزم شكني كه از همان نزديكي مي گذشت با ديدن درختي بي برگ ،به گمان اينكه او مرده است به سويش رفت و او را نقش بر زمين كرد.
درخت كنار برگهايش سر شكسته به زمين افتاد.
آري درخت قصه ما زندگيش را محتاج چند برگ بود ولي خود خواهيش او را نابود كرد.