X
تبلیغات
کند و کاو )




بر اين اساس در هر جامعه اي دو طبقه اصلي و متعارض وجود دارد. طبقه محكوم وطبقه حاكم يا سرمايه دار، ماهيت طبقات به شيوه توليد و شيوه هم به سطح تكنولوژي در جوامع مختلف بستگي دارد.

ويژگي هاي طبقه از ديدگاه ماركس، در جريان توليد موقعيت همه آنها يكسان مي باشد. منافع مشترك اقتصادي داشته باشند. شرايط اقتصادي مشترك داشته باشند وبه مرحله آگاهي طبقاتي رسيده باشند. (اديبي، حسين، 1354)

درواقع ماركس معتقد است كه پيدايش طبقات اجتماعي ، نخستين مراحل گسترش تاريخي نيروهاي توليدي آنگاه كه اين نيروها در سطح نيازهاي يك معشيت ساده در مي گذرد همراه است. در اين مرحله تقسيم كار خارج از ابعاد خانواده وسعت مي گيرد. مازاد ثروت انباشته مي شود ومالكيت خصوصي     بر منابع اقتصادي پديد مي آيد.

در واقع ويژگي هايي متمايز نظريه ماركس عبارت از مفهوم طبقات اجتماعي با توجه به نظام توليدي و فرضيه تحول اجتماعي از رهگذر مبارزه طبقاتي كه بايد به نمونه تازه اي از جامعه بي طبقه منجر شود. از ديدگاه ماركس « تمام تاريخ جهان عبارت است از خودسازي انسان از طريق كار انساني به عبارت ديگر انسان در بعد مادي و فرهنگي خود را مي سازد و بازسازي مي كند.

انسانها در جريان توليد اجتماعي درگير روابط معين مي شوند كه گريزناپذير و غيرارادي است.     (آرون، 1366)

ماركس معتقد است كه در تمام دوره هاي تاريخي همواره دو گروه در مقابل هم قرارمي گيرند، گروهي صاحب وسايل توليداند و ابزار را در اختيار دارند و گروهي كه فاقد وسايل توليدند و فقط نيروي كار را در اختيار دارند. او اين مراحل مختلف تاريخي را به كمون اوليه، دوره فئودالي، سرمايه داري و سوسياليزم تقسيم بندي مي كند.

ماركس: نظريه جبر اقتصادي و طبقات اجتماعي

مفهوم طبقه اجتماعي ( Social class ) آينه تمام كل تئوري ماركس است. به نظر انگلس                ( Fredereish . Engels  ) مفهوم طبقه اجتماعي بزرگترين كشف ماركس است. اين مفهوم با كل برداشت ماركسيستي از فرهنگ ارتباط دارد و در واقع فرهنگ همان روبناي منافع طبقاتي است.

نقش و جايگاه مفهوم طبقه در آراي ماركس و كلاً در ادبيات ماركسيستي چنان گسترده و عظيم است كه جاي تعجب بسيار است كه در آثار ماركس و انگلس نمي توان تعريفي از اين مفهوم يافت. اهميت فكري مفهوم طبقه براي ماركس و دستگاه نظري او بر خاسته از اين واقعيت است كه طبقه يك عامل تاريخي و مسئول پويش تاريخ است .طبقه بنيادي ترين عنصر تغييرات و تحولات اجتماعي است.اما اهميت طبقه به اين جنبه محدود نمي شود.از جنبه ديگري ماركس از او جهت به تحليل مفهوم طبقه اجتماعي مي پردازد :

1-به منزله عامل پويايي تاريخ

2-به منزله تعيين كننده كنش اجتماعي افراد روبناي فرهنگي جامعه.

اما ارزش و اهميت ماركس از مطالعه قشربندي اجتماعي ،براي جامعه شناسان مدرن ناشي از تحليل وي از بعد اجتماعي طبقه است و نه نقش تاريخي آن طبقه كليد درك فرايند اقتصادي است .تحليل       پيامد هاي اجتماعي طبقه بر منطقي استوار است كه مستلزم پذيرش مفروض قديمي تر ماركس است وآن اينكه موقعيت طبقاتي تعيين كننده مجموعه اي از كل شرايط زندگي فردي است. فرد هرگز نمي تواند كاملاً از طبقه خود جدا شود. همچنين گروه هايي از افراد كه به منزله طبقات عمل مي كنند سير توسعه و تحول جامعه را مشخص مي دارند.

اين ابعاد اجتماعي طبقه در همه جاي آثار ماركس پياپي تكرار مي شود ونشانگر طيف وسيعي از تأثيرات منسوب به طبقه هستند.

باتوجه به مفهوم كليدي طبقه از تئوري ماركس وقت آن است كه ببينيم  بر مبناي آثار وي چه تعريفي از اين مفهوم رندان به دست آورد. اقتباس هايي كه تاكنون از ماركس شد يكي از مؤلفه هاي سازنده تعريف طبقه را به دست مي دهد.

-         موقعيت افراد در نظام توليدي عامل اقتصادي

« اما برداشت ماركس از طبقه محدود به اين بعد نيست بلكه ابعاد سياسي واجتماعي نيز دارد. با اينكه در تحليل ماركس روابط طبقاتي تابع جبر اقتصادي اند، اما او تحليل طبقاتي را فراتر از حوزه اقتصادي پيش مي برد وهمين ارزش نظري او را بيشتر مي كند. به عقيده ماركس طبقات گروه بندي هايي هستند كه پيامدهاي سياسي دارند. به عبارت ديگر طبقه، نقش عامل تاريخي را بازي مي كند. زيرا در فرايند سياسي ايفاي نقش مي كند. در فرايند سياسي طبقات به لحاظ تاريخي از دو مرحله  مي گذرند:

در مرحله اول طبقه به عنوان گروه منسجم وجود ندارد بلكه فقط بصورت آگاهي كم وبيش شخصي و پراكنده افراد موجود است. فرد تفاوت بين موقعيت خود وديگران را تشخيص مي دهد اين تجمع نسبتاً پايدار افراد را اگر بتوان طبقه ناميد به دليل پتانسيل آينده آن است تا به دليل موقعيت مشترك اقتصادي زمان حاضر. هنگامي كه فرد مجبور مي شود درك كند كه او تنها نيست وديگران نيز شرايط و سرنوشتي مشابه او دارند. آنگاه طبقه براي خود (Class For It Self  )تشكيل مي شود گروهي واقعي، با آگاهي كامل از خويش، از موقعيت سرنوشت خود. ماركس اين حالت را آگاهي طبقاتي مي نامد.»(همان)

به هر حال شكلي كه مطالعه قشربندي اجتماعي از جامعه شناسي مديون ماركس و پيش گامي اوست وهمه نظريات بعدي درباره طبقه وقشرهاي اجتماعي به نوعي جرح وتعديل گوشه يا گوشه هايي از نظريات ماركس است.

« اگر مبالغه آلفرد نوژث وايتهد ( A. N. Whithed ) درباره افلاطون كه  فلسفه پس از افلاطون  شرح افلاطون بوده است.» تا حدي پذيرفتني جلوه كند، در اينجا هم مي توان اين اغراق را پذيرفت كه مطالعه قشربندي اجتماعي پس از ماركس شرح ماركس است. زيرا تمام سؤالاتي كه نظريه پردازان بعدي به دنبال آنها رفتند از قبل در دستگاه ماركس عنوان شده بود. هر چند كه پاسخهاي متفاوتي به اين سؤال ها داده شد. قطعه زير يكي از روشن ترين بيانات ماركس  در باره طبقه است كه معمولاً براي ارائه نظر ماركس در گزينه هايي كه از او چاپ مي شود به اين متن استفاده مي شود:

« دهقانان كوچك توده عظيمي را تشكيل مي دهند كه اعضاي آن دو وضعيت هاي يكساني به سر      مي برند. اما آنها با يكديگر روابط متعدد ومتنوع ندارند. شيوه توليد دهقاني به جاي آنكه آنها را به همكاري باهم وادارد آنان را از يكديگر جدا مي كند. از آنجا كه وضعيت اقتصادي زندگي ميليون ها خانوار به گونه اي است كه  نحوه زندگي، ومنافع و فرهنگ آنها را از ساير طبقات كاملاً تمايز و مشخص مي سازد، و آنها را در رابطه خصمانه اي ، طبقات ديگر قرار مي دهد، مي توان گفت كه آنها يك « طبقه» هستند، اما از آنجا كه ميان اين دهقانان كوچك فقط روابط محلي وجود دارد و يكساني منافع آنها منجر به وحدت و اتحاديه ملي وسازمان سياسي نمي گردد. مي توان گفت كه طبقه نيستند.»   ( برومر، 1973)

اين متن بسيار مناسبي براي جمع بندي انديشه ماركس درباره طبقه اجتماعي است:

1) نحوه زندگي، ايستارها و رفتارها وانگيزش از فرد تحت تعيين شرايط مادي زندگي اوست.

2)  شرايط مادي زندگي فرد و لذا تجربياتي كه امكان دستيابي به آنها را دارد وابسته است به جايگاه و موقعيت او در نظام توليد.

3) تشابه موقعيت ها در سازمان توليد، پايه اصلي گروه بندي اجتماعي است.

4)  يكسان بودن وضعيت اقتصادي، شرط لازم و كافي براي پيدايش « طبقه در خود است»

5) طبقه در خود هنگامي به « طبقه براي خود » تبديل مي شود كه به آگاهي طبقاتي، سازماندهي سياسي، رويارويي، طبقات متغاصم ديگر، نايل آيد. واين فرايند قطعي و ضروري است.

تعداد طبقات از نظر ماركس

ماركس طبقات را در طول دوره هاي تاريخي همواره مركب از دو طبقه مي داند طبقه اي كه حاكم است و طبقه اي كه محكوم مي باشد. او طبقات در جوامع را به 3 طبقه تقسيم مي كند، طبقه كاگر، طبقه سرمايه دار يا حاكم وطبقه متوسط مي داند.

طبقه كارگر

« به نظر ماركس، كارگران فردور، توليد ارزش اضافي مي كنند. طبقه بورژوا آن است كه  ارزش اضافي را به خود اختصاص مي دهد و طبقه كارگر آن است كه استشمار مي شود، يعني براي طبقه اي ديگر ارزش اضافي توليد مي كند.» (مندراس، 1349)

به نظر ماركس كارگران براي تشكيل طبقه مراحل مختلفي را طي مي كنند وبا تولد طبقه كارگر نزاع با بورژوازي آغاز مي شود كه ابتدا به صورت انفرادي سپس به صورت دسته جمعي است .

«ماركس معتقد است كه اين نزاع در يك رشته معين در يك محل برخورد بورژوازي منفيردي كه مستقيماً استشمارت مي كند، انجا م مي گيرد. آنها جملات خود را نه بر عليه شرايط بورژوازي توليد، بلكه برضد خود افزارهاي توليد متوجه مي سازند.در اين مرحله كارگران هنوز توده اي نامنسجمي را تشكيل مي دهند كه در سراسر كشور پراكنده است و رقابت هاي متقابل خودشان ميان آنها جدايي انداخته است. اما با توسعه صنعت پرولتاريا نه فقط از نظر تعداد افزايش مي يابد بلكه در توده هاي بزرگتري متمركز مي شود. نيرومندي رشد مي كند واين نيرومندي را بيشتر احساس مي كنند. رقابت بورژوا بيش از بيشخصلت برخوردهاي ميان دو طبقه را كسب مي كند و از اين به بعد كارگران به طرف ايجاد يك طبقه پيش مي روند.» (ابراهامز، بي تا)

طبقه متوسط

مفهوم طبقه متوسط در آثار ماركس به گروه هايي اطلاق مي شود كه با توجه به وسيله توليد يا نقشي كه در اجتماع يا منافع درآمد دارند، موقعيت متوسطي را در جامعه اشغال كرده اند. ماركس طبقه متوسط را بين طبقات پرولتاريا و سرمايه دار در نظر مي گيرد. طبقه متوسط يا خرده بورژواي قطع نظر از اينكه در شهر يا روستا زندگي مي كند با دو ملاك وسايل توليد وكار مشخص مي شود.

مي توان گفت كه طبقه متوسط طبقه اي است كه وسايل توليد را در مقياس كوچكتر در اختيار دارد و بنابراين تنها درجه ثروت حدود طبقات را تعيين نمي كند. بلكه نقش هاي اجتماعي يعني مناسبات آنها با وسايل توليد كار ، وبكار گماردن انسان ها ديگر در تعيين طبقات اهميت دارند. ماركس اعتقاد دارد كه،  « طبقات متوسط به علت آنكه از يك طرف قدرت رقابت با طبقه سرمايه دار را ندارد و از طرف ديگر مهارتهاي ويژه آنها را در رابطه با پيدايش شيوه هاي نوين از توليد اعتبار نخواهند داشت، به ناچار به درون طبقه كارگرسقوط خواهند كرد و حالت انقلابي خواهند گرفت.» (اديبي، 1354)

اما در رابطه با طبقه متوسط آنچه كه بايد متذكر شد اين است كه نه تنها امروزه طبق پيش بيني هاي ماركس طبقه متوسط درون طبقه كارگر سقوط نكرد بلكه يكي از گسترده ترين طبقات موجود در جوامع اروپايي و آمريكايي شده است و به وضوح مي بينيم كه پيش بيني ماركس در مورد رشد طبقه كارگر و كاهش طبقه متوسط به حقيقت نپيوسته است. شايد نظر ماركس درباره سقوط طبقه بورژوازي درون طبقه كارگر تاحدودي درست مي باشد. علاوه بر اين طبقات، ماركس طبقات ديگري را نيز نام مي برد كه محققين در بررسي آثار ماركس به آنها توجه كافي مبذول نداشته اند. ماركس در جايي از نظريات خود  3 طبقه را مثل كشاورزان، طبقه صنعت گران، طبقه پيشه وران و در جاي ديگر پنج طبقه را معرفي      مي كند ودر يك جا هفت طبقه را مثل كشاورزان، صنعت گران، پيشه وران و… همه اينها طبقاتي است كه ماركس دقيقاً به آنها اشاره مي كند.» (مندراس، بي تا)

 



یکشنبه هفدهم آذر 1387 | 0:4 | دارا کریمی نژاد |