اگر نبود بهمن بیگی...
اين عشاير زاده تحصيلکرده و باهوش به نام و نان و اسم و رسم پشت پا زد و به جاي سفارت و وکالت معلم شد و نهال آموزش عشايري را در کنار قره قاچ کاشت. به زودي مدارس سيار عشايري به همه جاي ايران از آذربايجان تا ايلام و کردستان و كهگيلويه وبويراحمد گسترش يافت و کودکان مظلوم عشاير که نسل اندر نسل بيسواد بودند زير چادرهاي سفيد، با خواندن و نوشتن آشنا شدند و زمينه براي ادامه تحصيل و خروج از دايره محروميت ازلي براي نسل جديد عشاير فراهم شد. چادر سفيد مدرسه با پرچمي سه رنگ بر فراز آن، در جدال با باد و در محاصره انبوه سياه چادر ها و كپر هادر ميان دشتي پر از سبزه و گل نماد رويش زندگي نوين در ميان عشاير بود. استعدادهاي نهفته کودکان کچل، تراخمي و اسير امراض و بلاياي گوناگون و بدتر از همه گرفتار در بند جهلي موروثي در اين مدارس شکوفا شد. اشتياق دانش آموزان براي يادگيري و تلاش معلمان مدرك پايين اما مطلب بالا و عاشق اين مدارس و وجود مديرکلي که با اسب کوره راه ها را طي مي کرد و همه معلمان را به نام و اسم پدر و ايل وطايفه مي شناخت کار مدارس عشايري را به مرز حماسه رسانده بود. کار به جايي رسيد که تيمسارها و کارمندان ارشد و پولدارهاي شيراز براي ثبت نام فرزندشان در دبيرستان عشايري شيراز التماس مي کردند. بهمن بيگي تابوي مدرسه ثابت را شکست و درهاي دانش را به روي کودکان عشاير از دختر و پسر گشود.امروزه هيچ عالم تعليم و تربيتي و هيچ و مسوولي در آموزش و پرورش از تجارب و تئوري هاي آموزشي بنيانگذار مدارس عشايري بي نياز نيست.
.اين دانشيمردِ فرهيخته سرد و گرم روزگار چشيده چه زيبا فرمود: فايدهاي ندارد كه به تاريكي لعنت كنيم، بهتر است كه شمعي روشن كنيم ،و به تجربه دريافته بود كه تنها راه نجات عشاير در بالا بردن سطح سواد جمعيّت عظيم عشايري است. مردمي كه با هرگونه ناملايمات زندگي ميساختند، شجاع و بخشنده بودند، با قناعت و صبوري زندگي ميكردند، حليم و صادق بودند، امّا روح لطيف خود را با مفاسد اجتماعي آلوده نميكردند، غيور و ظلمستيز بودند و تشنه معرفت و جوياي دانش. چه كسي ميبايست به اين قشر محرومِ رنجكشيده توجّه ميكرد.
استاد بهمنبيگي كه خود پرورده درد و رنج بود به خوبي ميدانست كه كسي آستين بالا نخواهد زد و دولتمردان را نيز در سر، سوداي تعليم و تربيت و پروراندن استعدادهاي افراد ايلياتي نيست؛ از اينرو دست به كار شد. تصميم گرفت به جاي چوب شباني، قلم در دست كودكان عشايري نهد و خواندن و نوشتن را به طريق خاصّ خود به ميان عشاير بَرَد تا جهل و بيسوادي را ريشهكن كند. شايد خود نيز در آن زمان بر اين باور نبود كه قدمي كه برداشته است چگونه به بار خواهد نشست امّا مصمّم بود و با تمام توان در اين عرصه قدم گذاشت. كورهراههاي ايلي را به خيابانهاي پر زرق و برق شهري برگزيد و اسبان رهوار را به خودروهاي گرانقيمت ترجيح داد و گويي با خود اين ترانه ايلي را زمزمه ميكرد كه:
من اين باغ خرّم را
با اشك چشم سيراب كردم
چرا گلش براي ديگران
چرا خارَش براي من
آري! استاد مصمّم بود كه در بهار طبيعت و صفاي كوهستان چراغ علم و معرفت را روشن كند و گلشني از سوسن و سنبل بسازد كه خار چشم جهل و ناداني گردد. اگر استاد بهمنبيگي زمزمهگر اين ترانه بود كه:
داغ اگر يكي و درد اگر يكي بود
ميشد چارهاي يافت
با صد داغ و صد درد
چه ميتوان كرد؟
ولي با همّت و ارادهاي كه داشت نشان داد كه ميتوان صد داغ و درد را نيز چاره كرد، دست به كار شگرفي زد، با تشكيل كلاسهاي عشايري و تربيت معلّمان مؤمن و متعهّد براي تدريس، ايجاد كتابخانههاي سيّار، دانش را به ميان عشاير بُرد و از كودكان محروم، آيندهسازاني بصير و مطّلع ساخت. استاد، چون بنده عاشقي، شب و روز را به هم ميدوخت تا بر تعداد مدارس عشايري افزوده شود، معلّم تربيت كند، از كمكهاي مالي دولتي و غيردولتي بهرهمند شود تا كودكان مستعد امّا ستمكشيده، از حقّ مسلّم خود كه تحصيل و تربيت بود، محروم نشوند. استاد بهمنبيگي در حالي كه به راحتي ميتوانست به پستهاي مهم دولتي دست يابد پشت به همه چيز كرد، احساس درد و وظيفه در قبال هموطنان و همعشيرههاي خود، او را به دامان طبيعت كشاند، زندگيِ شهري را به شهرنشينان واگذاشت، با غم و شادي و با رنج و محنتِ مردانِ خانهبهدوشي كه مدام در حركت بودند، ساخت؛ و بيست و شش سال از عمر خود را صرف تعليم و تربيت بچّههاي عشايري نمود.
استاد به خوبي دريافته بود كه «كليد مشكلات عشاير در لابهلاي الفبا است»، از اينرو معتقد بود كه بايد قيام كرد؛ قيام همگاني، و از اين جهت، مردم را به يك قيام مقدّس دعوت كرد: قيام براي باسواد كردن مردم ايلات.
خدمات استاد بهمنبيگي به زودي نتيجه داد. بچّههاي محروم ايلياتي، مراحل دبستاني و دبيرستاني را پشت سر گذاشتند و راهيِ دانشگاه شدند. به آماري از اين حركت علمي و فرهنگي (كه در فصلنامه عشايري ذخاير انقلاب، زمستان 1367 درج شده است) توجّه كنيم:
از تعداد 36 نفر قبولي ديپلم در خردادماه سال تحصيليِ 52-1351، 34 نفر وارد دانشگاه شدند و در سال 55-1354 تمامي 88 نفر قبولشدگان در مقطع ديپلم وارد دانشگاههاي كشور شدند و در سال 56-1355 نيز از تعداد 85 نفر دانشآموز ديپلم تعداد 84 نفر در رشتههاي مختلف دانشگاهي مشغول تحصيل شدند. از اقدامات مهم ديگر وي اينست كه چون نيمي از مردم عشاير يعني زنان بر طبق تعصبات ايلي حق تحصيل نداشتند وي با ابتكار خاصي اين سنت مذموم را شكست و تعدادي از دختران سران ايل و حتي دختر ديپلمه خودش را با خواهش براي اينكه راهي براي ديگر دختران عشاير باز شود انتخاب و به دانشسرا فرستاد كه در طي بيست دوره حدود 900 نفر از زنان عشاير بعنوان معلم در تمامي استانهاي كشور به كار تدريس مشغول شدند.
با سپاس از همه معلمان واستادان در تمام دوران تحصيلم كه به من چگونه فهميدن و انديشيدن را اموختند ،بويژه معلمان ابتدائي ام دارا پژوه(اول)، غلامرضا حيدري (دوم)نورالله رستگار(سوم) ،حكمت الله سعادتيان(چهارم)،يدالله خرد(پنجم) و خادم بي منت عشاير ،معلم فداكار ايران زمين استاد محمد بهمن بيگي.
